تو را صبر مرا سکوت - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
xa0نمی خواستم بمیریمی خواستمxa0 هنوز دوستت داشته باشمبرای همین هر روز تو را کشتمو هر روز خیال عزاداری برای تولذتبخش ترین لحظه ی بودنت شددر تمام آن لحظه ها گریه نکردمتنها متصور می شدمکه دیگر با هیج کس مرا حرفی نیستدر تمام آن لحظه هااحساس می کردممی شود تا ابدسکوت کردچند وقتی است که دست و دلمبه مراسم ع...
در کمتر از 4 متر ارتفاع - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
در توصیف آنچه از آن به عنوان او یاد می کنم هر از چند گاهی دچار وسوسه های اشتباه گذشتن از آنچه باید گذشت می شوم ....xa0 به معنی نادرستxa0گذشت .... به معنیxa0نگذشتن از آنچه می توان "xa0خاکxa0 بر سری "نامیدش! .... در حالت گذشت .... و حالا احساس می کنمxa0در حالت نگذشتن همxa0بهxa0نوعی .... دارم مزخرف می ...
کلد استاپ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
1 از هر جا که فکرش را بکنی روشنایی جمع کرده ام ....xa0 تمام شمع های خانه را آوردم و با فندک تق تقxa0 روشن کردم .... حتی چند نفری را شاید بیدار کردم .... اما چه اهمیتی دارد شمع ها تمام می شودند و من هنوز .... بی پناهم و احساس می کنم که نم داده ام به تمامxa0 دیوارهای اتاقم .... همین روزاست کهxa0 گذر ا...
لیلا - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
حرف های ساده ام ازxa0گلوم پر نمی زنن بر فرض که پر زدن خودت که بهتر می دونی بامxa0حونه یxa0ما برا تمام غصه ها آسمون خراشه xa0قبلxa0 به جوش اومدن آب قبل از آینکه xa0همه ی حرفاموxa0 تفالهxa0 کنم بریزم دور تو سطل آشغال با همون نفرتی که مامان این جمله رو می گه درستxa0همون موقعxa0که باید رو تخت من نشسته ب...
فقط یک روز - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
یه روز صبح از خواب بیدارxa0می شمxa0و پتو و هر چیزی که رو تنم سنگینی می کنه رو پرت می کنم اونور . میام تو آشپزخونه ، تو قبل از من از خواب بیدار شدی و همه چی رو آماده کردی. چایی رو دم کردی و xa0در حالی که دود سیگارت تو هوا می رقصه به منظره ی پشت پنجره خیره شدی . پام که به صندلی می خوره متوجه حضورم می ...
به نظر احمقانه - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
مدیر من خالی است . مغزش پر از کامواهای قدیمی طوسی است . و ابعاد تفکرش در سطح سایت پر بیننده ی گاف ....xa0 در همان حال که به تو گوش فرا می دهد در فکرهای خودش به سر می برد و تلفن های مکررش پرxa0 از چانه و مزخرفات سبک سرانهxa0 است . شوخی های سطحی و کم مایه اش دلم را به حالو هوایی می زند . دیروز در جلسه...
(بدون عنوان) - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:31
لعنت به تو که برایم مفاهیم جدیدی از خوشبختی ساختی.با واژه های نابت xa0، با آرزوهای جاه طلبانه ات ، با عقاید سکولارت. و با رویاهای xa0مشترک احمقانه xa0ی تو سرت. لعنت به تو که مرا به حرف واداشتی. و نشستی عادت های مرا xa0به بودن با خودت نظاره کردی. لعنت به تو که در دخمه های تو در توی وجودت پیراهن xa0زن...
سرگیجه های قالی - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:41
پنجره بازبود وپرده ها پراکنده در یک روز بعد از  ظهر بود که چمدانت را گذاشتی وسط گل قالی، محبت را از سوراخ سنبه های خانه جمع کردی و ریختی کله ی هم،  در هم و بر هم برای بستن این همه .... له و مختصر.  رفتی به باغچه و تمام اطلسی ها را برای تمام عمرشان آب دادی. به نگاه بهت زده ی من در آینه نزدیک شدی. صدا...
گزارش یک جنایت - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:41
   قناری های خاموش گلویم را پر دادم  و چندتای باقی را سر بُریدم  قرار بود آواز باشد آوار شد، تمام شد  تو در من  مُردی ... به نگاه های خیره ام  به قرص ماه و قرص شب  و به لبخند های زیراکسی من  بیمناک شدند  آمدند در افکارم تجسس کردند  ... شانس با من بود که جنازه ی هیچ خاطره ای یافت نشد تنها جرم ثابت شد...
... - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:40
دست و دلم به نوشتن نیست  ثانیه ها گذر می کنند و من انگار که  در مقام حیرت ماندم 
گفتمان - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:40
گفت: من مرد هستم گفتم: من زن آفریده شدم
بی خوابی - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:40
هر شب درونم انقلاب می کنم دانه دانه دور می شوند دانه دانه ته نشین می شوند مثل خاکشیر و زمان راکد می ماند قضایا حل نمی شوند این شب های بلند  و این دست های کوتاه کلافه می شوند کنار اسکله ی تخت پهلو می گیرند و تا طلوع، چشم ها خیره نگاه می کنند به افق های اتاق
مشاغل - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:40
نسرین دم کنی و دستگیره می دوزه. مغازه زده توی کیش  هانی جون رو لیوان با ویترای کار می کنه و انسی نقاشی می کشه مامان بزرگ میگه تو ام باید یه کار درست درمون برای خودت دست و پا کنی. نه مثل بچه های احمد که موسیقی دوست دارن. ساز می زنن. 
حرفای مفت - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:39
یه گوشم یه در نیمه وازه. یه گوشم بسته  در که جور شد تخته رو زدم پشتش  حالا همون چندتایی که می شنوم از در نیمه باز می آیند اندرونی در چارچوب مغزم کمونه می کنند و دیگر بیرون نمی رود  بعد چند روز در باتلاق نیمه معیوب منطق مغزم غرق میشوند آرام آرام. با آستانه ی درد بالا . با صبر و حوصله زیاد خفه میشوند....
بافنده - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:39
می بافت عاشقانه می بافت زیر و رو  و چه دانه هایی که در می داد آن سرش کلاف گره های کور این سرش نقشی زیبا بر آب
کار - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:39
  میخواستم خودکار خوب بفروشم به جوانکی که نگاهش معذبم می کند با اسم من تست کرد روی کاغذ منا منا منا گفت: خوب.... روان...  همینو می خرم
میگرن - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 5:39
به دیواره ی ذهنم تکیه زدی و گاهی روی کاسه ی سرم ضرب می گیری با صدای قدم هایت و از فرط بی حوصلگی گاهی آواز می خوانی در مغزم این یعنی سرم درد می کند.  مردم این سر دردها را میگرن میخوانن  اما من میدانم  من و توهم بودنت در حال ساختن خاطره های ناب هستیم 

برچسب‌های مرتبط

گزارش یک جنایت | گزارش یک جنایت توسط همسایه ها | گفتمان سفیر | گفتمان اجتماعی | بی خوابی | بی خوابی های عاشقانه | بی خوابی کودک 2 ساله | مشاغل خانگی | مشاغل مورد نیاز استرالیا | حرفای مفتی عربستان