در توصیف آنچه از آن به عنوان او یاد می کنم هر از چند گاهی دچار وسوسه های اشتباه گذشتن از آنچه باید گذشت می شوم .... به معنی نادرست گذشت .... به معنی نگذشتن از آنچه می توان " خاک بر سری "نامیدش! .... در حالت گذشت .... و حالا احساس می کنم در حالت نگذشتن هم به نوعی ....
دارم مزخرف می گویم.... شاید بهتر باشد طبق شیوه ی خودمان همین چند خط بالا را فراموش کنی ....
تصور کن عده ای در حال بالا رفتن از کوه هستند... و عده ای در کابین تلکابینی که لحظه ای بعد می ایستد و صدای جیغ های خوشحال این چند نفر تازه به دورانی نرسیده ای که نمی دانم اسمش شاید " نوع اول خاک بر سری ها" باشد، قطع می شود . البته ترس دوام چندانی ندارد . چون دوباره همه چیز راه می افتد ....سیم جریان دارد.... برای پیاده در زمین و برای چارچوب معلق ....
در آن بالا که هستی.... خرابی به بار می آید .... حتی در بهترین لحظه ای که فکر می کنی دوباره به راه افتادی ممکن است دوباره ایستگاه خرابی دیگر باشی..... در تمام این لحظه ها می توان ساعت ها خیره نشست .... یا...در نزدیکترین ارتفاع به زمین پرید ....
تصمیم هر چه که باشد لحظه ای در هوا پر می زند ... روی بهترین ابرها هر از چند گاهی روی پاهای معلق در آسمان می نشیند و با تصور ترسناکی از اصوات نا شناخته ای که در هیچ واژه ای آنقدر ترسناک به نظر نمی رسد در گوشش "نا توانی "را زمزمه می کند.
دوباره خراب کردم .... فکر می کنی از این خط به بالا را می توانی فراموش کنی؟
وافعیت این است که من حرفهایت را نمی فهمیدم و از کلافگی نادانی فلسفی برای یافتن دلایل نه چندان منطقی برای بودنم و برای بودنت ، غصه می خوردم ....
این بدترین قسمت داستان با شناخت شیرینی آعاز شد .... طعم شیرین شعوری که نمیدانم از کجا آمده بود و بعد ها بگویم که همه چیز شکل "دایره ی بی شعوری" می داد .....بی ربط به تو بود ....که من چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم تا فهمیدم که دور باطل تمام این ها شاید .... تو بودی...موضوع بر سر این نیست که من دو ساعتی در خیابان ها چرخیدم تا مغازه ی کوچک فرانسوی را بدون تو پیدا کنم .... موضوع این بود که اگر فاکتور کوری را از آدرس تمام خاطرهایمان حذف می کردی ....من معلق بودم و تو پیاده بودی.... مفاهیم من .... لغزش به دره ها نبود .... سقوط از شرایطی بود که نه در میان انگشتان من و نه در راه رفتن بود .... تنها در ارتفاعات ،وصل به ریسمان نا مطمئن ریسک ها و هیجانات تکراری بود .... من نمی فهمیدم ....
من .... در میان درختانت .... وزیدم .... باد ناسازگار .....تنها جای ایستادنت را در ذهنت به چالش می کشد .... بقیه اش را سرازیری می دانی در حضوری که من نبودم و نبودم و نبودم ....
خسته شدم ..... دیگر نمیخواهم به هیچ کجا برسم ... قرار است کوه باشم ... شاید سنگ .... شاید دیوار باشم .... فقط دلم می خواهد روی زمین باشم ....
نمیخواهم گیجت کنم ... تنها می خواهم بدانی آنقدر شیرینی برایم مانده بود که .... دلم بخواهد به روز های نگذشتن از آنچه باید گذشت برگردم ....
بقیه اش مزخرف است... این خط به بالا را فراموش کن و این خط به پایین .... تو باش تا برایت بگویم که چقدر "حالا "دلم می خواهد ....
تگ ها :