
هر شب درونم انقلاب می کنم دانه دانه دور می شوند دانه دانه ته نشین می شوند مثل خاکشیر و زمان راکد می ماند قضایا حل نمی شوند این شب های بلند و این دست های کوتاه کلافه می شوند کنار اسکله ی تخت پهلو می گیرند و تا طلوع، چشم ها خیره نگاه می کنند به افق های اتاق...
ادامه مطلب