خرید بک لینک

پنجره بازبود وپرده ها پراکنده

در یک روز بعد از  ظهر بود که چمدانت را گذاشتی وسط گل قالی، محبت را از سوراخ سنبه های خانه جمع کردی و ریختی کله ی هم،  در هم و بر هم برای بستن این همه .... له و مختصر. 

رفتی به باغچه و تمام اطلسی ها را برای تمام عمرشان آب دادی.

به نگاه بهت زده ی من در آینه نزدیک شدی. صدای نفس هایت را روی شانه ام حس می کردم. چشمانت را روی من بستی و آینه را رو به دیوار تکیه زدی. تصویر من دیوار.... دیوار رو به دیوار

ساعت خوابالوده در ساعت آمدنت را دوباره به راه انداختی تا جسورانه از ساعت های رفتنم بگذرد

و تمامی آنچه بود را شکستی.....ظرف های لب پریده از ترس نبودنت

آویختی، ماندگار ترین لحظه های محبوسم  را به دیوار و روی تمام لبخند ها خط زدی و بارورترین ابرهای غصه را بالای آسمان  آبی اتاق

باد وزید

و تو با قاصدک ها  رفتی

پرده ها رفتند.... پنجره ها و تمامی دیوارها

زمین چرخید در محور : من و قالی و کفش های رو فرشی قرمز

 




 

 

برچسب: نویسنده: نگار عباسی تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 5:41

صفحه بندی