
یه روز صبح از خواب بیدارمی شمو پتو و هر چیزی که رو تنم سنگینی می کنه رو پرت می کنم اونور . میام تو آشپزخونه ، تو قبل از من از خواب بیدار شدی و همه چی رو آماده کردی. چایی رو دم کردی و در حالی که دود سیگارت تو هوا می رقصه به منظره ی پشت پنجره خیره شدی . پام که به صندلی می خوره متوجه حضورم می شی . سلام می کنی و من تو نزدیکترین صندلی ولو می شم و خرده نونای رو میزو میخورم . تو بلند می شی و خودتو می رسونی به کتری و یه چایی می ریزی و می گی: پاشو دست و صورتتو بشور بیا یه روز تعطیل درست صبحونه بخور. با لجبازی می گم نمی خوام. جوابمو نمی دی.حتی زحمت نگاه کردن به منم به خودت نمی دی. چایی رومی ذاری جلو...
ادامه مطلب
پنجره بازبود وپرده ها پراکنده در یک روز بعد از ظهر بود که چمدانت را گذاشتی وسط گل قالی، محبت را از سوراخ سنبه های خانه جمع کردی و ریختی کله ی هم، در هم و بر هم برای بستن این همه .... له و مختصر. رفتی به باغچه و تمام اطلسی ها را برای تمام عمرشان آب دادی. به نگاه بهت زده ی من در آینه نزدیک شدی. صدای نفس هایت را روی شانه ام حس می کردم. چشمانت را روی من بستی و آینه را رو به دیوار تکیه زدی. تصویر من دیوار.... دیوار رو به دیوار ساعت خوابالوده در ساعت آمدنت را دوباره به راه انداختی تا جسورانه از ساعت های رفتنم بگذرد و تمامی آنچه بود را شکستی.....ظرف های لب پریده از ترس نبودنت آویختی، ماندگار ترین لحظه های محبوسم را به دیوار و روی تمام لبخند ها خط زدی و بارورترین ابرهای غصه ...
ادامه مطلب
قناری های خاموش گلویم را پر دادم و چندتای باقی را سر بُریدم قرار بود آواز باشد آوار شد، تمام شد تو در من مُردی ... به نگاه های خیره ام به قرص ماه و قرص شب و به لبخند های زیراکسی من بیمناک شدند آمدند در افکارم تجسس کردند ... شانس با من بود که جنازه ی هیچ خاطره ای یافت نشد تنها جرم ثابت شده ی من بود : ترک عادت ...
ادامه مطلب