
پنجره بازبود وپرده ها پراکنده در یک روز بعد از ظهر بود که چمدانت را گذاشتی وسط گل قالی، محبت را از سوراخ سنبه های خانه جمع کردی و ریختی کله ی هم، در هم و بر هم برای بستن این همه .... له و مختصر. رفتی به باغچه و تمام اطلسی ها را برای تمام عمرشان آب دادی. به نگاه بهت زده ی من در آینه نزدیک شدی. صدای نفس هایت را روی شانه ام حس می کردم. چشمانت را روی من بستی و آینه را رو به دیوار تکیه زدی. تصویر من دیوار.... دیوار رو به دیوار ساعت خوابالوده در ساعت آمدنت را دوباره به راه انداختی تا جسورانه از ساعت های رفتنم بگذرد و تمامی آنچه بود را شکستی.....ظرف های لب پریده از ترس نبودنت آویختی، ماندگار ترین لحظه های محبوسم را به دیوار و روی تمام لبخند ها خط زدی و بارورترین ابرهای غصه ...
ادامه مطلب
هر شب درونم انقلاب می کنم دانه دانه دور می شوند دانه دانه ته نشین می شوند مثل خاکشیر و زمان راکد می ماند قضایا حل نمی شوند این شب های بلند و این دست های کوتاه کلافه می شوند کنار اسکله ی تخت پهلو می گیرند و تا طلوع، چشم ها خیره نگاه می کنند به افق های اتاق...
ادامه مطلب