1
از هر جا که فکرش را بکنی روشنایی جمع کرده ام .... تمام شمع های خانه را آوردم و با فندک تق تق روشن کردم .... حتی چند نفری را شاید بیدار کردم .... اما چه اهمیتی دارد شمع ها تمام می شودند و من هنوز .... بی پناهم و احساس می کنم که نم داده ام به تمام دیوارهای اتاقم .... همین روزاست که گذر از پی هر دیواری آوار شود روی سر من و تمامی یستگان و دلبستگانم.... اسمارتیز خورده بودم حداقل برای لحظه ای کودکی می کردم .... با این وارداتتی های تحریمی کوچک آبی ، بی اثر به تمام دردهایم از آنور آب ها ی آروزها چه کنم ... به خاطر یک مشت خواب می گویم مادر تمام صنایع دارویی و غذایی ..... مگر چند بار قرار است تب کنم .... میزان کن ...بک طرف .....شب تب کرده با این هوار تا فرص بی اثر .... همزیستی با رخت خواب کلافه ام و این پنجره ی نیمه باز شبانه که التهاب اتاق را جابجا می کند .... یک طرف .... هزار هزار ابر بغض کرده ی بارانی که نفسشان را حبس کرده اند و حالا حالا ها قرار نیست بس کنند .... یه بند می بارند و مرا با حس نمناکم به لذت فریبنده ی حضور این احساس قریب به بند می کشند .... یه بند می بارم .... به بند می کشم .....
2
همه جای این اتاق .... پر شده از نقطه های جذاب و خاطره های خیره... من هر شب روی سقف اتاقم یک عالم نقطه می بینم ... و نقطه ها پایان ندارند.... پایان یکی دوباره شروع دیگری می شود ....
حقیقت در صحنه های زنده ی ذهن من از تصویر تو دارد می میرد .... و من با ماجراهایی از تو .... بی شباهت به تو .... روزها دست و پا می زنم... و شب ها با صدای این باران بی بند در تکرار و تکرار و تکرار غرق می شود....
تنها معنای ثابت این همه در یک کلام که من ... از ما
" جدا "
تگ ها :