خرید بک لینک

یه روز صبح از خواب بیدار می شم و پتو و هر چیزی که رو تنم سنگینی می کنه رو پرت می کنم اونور . میام تو آشپزخونه ، تو قبل از من از خواب بیدار شدی و همه چی رو آماده کردی. چایی رو دم کردی و در حالی که دود سیگارت تو هوا می رقصه به منظره ی پشت پنجره خیره شدی . پام که به صندلی می خوره متوجه حضورم می شی . سلام می کنی و من تو نزدیکترین صندلی ولو می شم و خرده نونای رو میزو میخورم . تو بلند می شی و خودتو می رسونی به کتری و یه چایی می ریزی و می گی: پاشو دست و صورتتو بشور بیا یه روز تعطیل درست صبحونه بخور. با لجبازی می گم نمی خوام. جوابمو نمی دی.حتی زحمت نگاه کردن به منم به خودت نمی دی. چایی رومی ذاری جلوم و می ری تو اتاق. تختو مرتب می کنی . چایی رو که می خورم چشمام باز می شه ، صبحونه می خورم. حالا صدای موزیکت از تو اتاق داره می یاد و من روی صندلی کنار پنجره ای که تو لحظه ای پیش نشسته بودی می شینم. دوباره قدم زنان وارد آشپزخونه می شی . بالا سرم می ایستی و یه سیگار روشن می کنی. یه پک می زنی و می گی می خوای؟ فقط می گم نمی خوام. بازم ناراحت نمی شی. آروم می پرسی داری به چی نگاه می کنی؟ خیره به نقطه ای که قبل از من نگاه تو به اون گره خورده بود، نقطه ای بیرون اون خونه، می گم هیچی. سیگاری که تو دستته می دی دست من و می ری. منتظر غر غرای زیر لبم نمی مونی. از آشپزخونه میری بیرون و من ادامه ی سیگار تو...

یه شب از همون شب ها از مهمونی بر می گردیم و تو همینجوری که دگمه های پیراهنتو بازمی کنی از دست من و حرفای اون شبم عصبانی هستی. با لباس مهمونی رو تخت دراز می کشم و می دونم تو از این عادت من خوشت نمیاد. اما خستگی بهم غلبه می کنه و حاضر نیستم کوچکترین تکونی به خودم بدم. قبل از این که از اتاق بری بیرون می گی پاشو لباساتو در بیار. میری تو دسشویی و شیر آب رو باز می کنی و مسواک می زنی . کم کم دارم چرت می زنم که می یای دم اتاق و دوباره می گی نمی خوای بلند شی؟ پشتمو می کنم به تو و به در اتاق. دوباره چرت می زنم. این دفعه با صدای کشو بیدار می شم. یه لباس خواب از توش در آوردی . پرت می کنی رو صورتم می گی بلند شو اینو بپوش بعد بخواب. از در میری بیرون. به زور از جام بلند می شم . لباس مهمونی رو پرت می کنم اونطرف و لباس خواب رو می پوشم. هیچ مسواکی در کار نیست. حالا دارم زیر پتو می خزم...

نیمه شب از تشنگی بیدار می شم. از بیرون یه نوری رو تخت تابیده. بلند می شم . لباس یه گوشه ی تخت که جای توئه مچاله افتاده . همینطوری که کورمال به سمت آشپزخونه می رم تو رو می بینم که جلوی تلویزیون خوابت برده . در یخچالو باز می کنم و با شیشه آب می خورم. منگ خوابم. به زور کنترل تلویزیونو پیدا می کنم و خاموشش می کنم . میام تو اتاق لباس رو بر می دارم و آویزون می کنم.میرم تو دسشویی مسواک می زنم و میام سراغت. یه تکون کوچیک کافیه که چشماتو باز کنی. دنبالم میای تو اتاق که بخوابیم. هر دوتامون گیج خوابیم . هنوز کامل خوابم نبرده که می گی: آب می خوام . از جام بلند می شم و لیوان پیدا می کنم. اول توش یخ می ریزم . می دونم تو عاشق صدای به هم خوردن یخ تو لیوانی وقتی من دارم تو راهروی منتهی به اتاق قدم می زنم...

یه روز از همون روزا تو می ری مسافرت. نه اصلا برای همیشه می ری . شاید نه . از اول نبودی . شاید بودی و حالا نیستی . هر چی که هست . یه روز از همون روزا من این شعرو می خوانم و کلی از زندگی که ندارم نداشنم و تو نبودی یاد می کنم .

پ.ن:تحت تاثیر شعر "فقط بک روز" از عباس صفاری

نویسنده : مومو ; ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠

تگ ها :

برچسب: فقط,روز, نویسنده: نگار عباسی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:31

صفحه بندی