
یه روز صبح از خواب بیدارمی شمو پتو و هر چیزی که رو تنم سنگینی می کنه رو پرت می کنم اونور . میام تو آشپزخونه ، تو قبل از من از خواب بیدار شدی و همه چی رو آماده کردی. چایی رو دم کردی و در حالی که دود سیگارت تو هوا می رقصه به منظره ی پشت پنجره خیره شدی . پام که به صندلی می خوره متوجه حضورم می شی . سلام می کنی و من تو نزدیکترین صندلی ولو می شم و خرده نونای رو میزو میخورم . تو بلند می شی و خودتو می رسونی به کتری و یه چایی می ریزی و می گی: پاشو دست و صورتتو بشور بیا یه روز تعطیل درست صبحونه بخور. با لجبازی می گم نمی خوام. جوابمو نمی دی.حتی زحمت نگاه کردن به منم به خودت نمی دی. چایی رومی ذاری جلو...
ادامه مطلب